![]() |
![]() |
|
| درد عشق |
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم. وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. و چه سخت است تنها متولد شدن.مثل تنها زندگی کردن.ومثل تنها مردن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:8 توسط الناز |
|
|
عزیز تر از آنی که بگوییم دوستت دارم
محبوبتر از انی که بگوییم میخواهمت نمیگویم مال من باش فقط گاهی به فکر من باش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:2 توسط الناز |
|
|
در مرام ما اسیران عاشقی رسمی ندارد
دوستی را میپرستم چون که پایانی ندارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:44 توسط الناز |
|
|
کلاغ و طوطی هر دو سیاه آفریده شدند و
طوطی اعتراض کرد و زیبا شد
و کلاغ سکوت کرد و راضی شد به رضای خدا
اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 20:23 توسط الناز |
|
|
خدا حافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام خدا حافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد اسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خدا حافظ نه اين كه رفتنت ساده اس نه اينكه ميشه باور كرد دوباره اخر جاده است..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 20:9 توسط الناز |
|
|
شکست تقدیر مرا گفت:هرچه بود گذشت به گریه گفتمش: آری ولی به سوز گذشت بهار بودو تو بودی و عشق بودو امید بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت آری گذشت و میگذرد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:57 توسط الناز |
|
|
شكسته شيشه قلبم ، كجايي مرحم دردم
تو را در غربت عشقم غريبانه صدا كردم صدا كردم تو را هستي شنيدي و گذر كردي مرا آواره و تنها گداي در به در كردي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:58 توسط الناز |
|
|
موج دريا مي زند بر ساحل لبهاي من
دل كجا گرددخبر از سيل اين غمهاي من مثل باران بر لب چشمان من باريده اي بي خبر رفتي كجا اي همدم شبهاي من؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:37 توسط الناز |
|
|
الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟پس چرا کسی جواب نمیده ؟ خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده بگو من میشنوم کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ... فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد : ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟ خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:23 توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:29 توسط الناز |
|
|
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:27 توسط الناز |
|
|
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و یک عمر بیابان دارد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:15 توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 13:24 توسط الناز |
|
|
تو كه رفتي پريشون شده حالم همه گفتندكه من ديوانه حالم نميدونم كه اين ديوانه درفكر اشنا نيست گر هر چه باشد اما بي وفا نيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:46 توسط الناز |
|
|
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم. گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم. خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد. گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم. گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم. گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:38 توسط الناز |
|
|
شب تنهايي و غربت تو چشام اشك پر از خون
تو دلم ناله مونده تو صدام بغض فراوان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 21:35 توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 21:35 توسط الناز |
|
|
عمری با غم عشقت نشستم
به تو پیوستم واز خود گسستم ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود تو را دیدم. پرستیدم . شکستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:15 توسط الناز |
|
|
از یاد تو رفته ولی به یاد من همیشه هست تک تک صحبت هایی که بی دغدغه منو شکست گفتی منم هم نفست یه هم زبون همه کس تو دست تو اغوش منه گفتی نبود تو غمه زمزمه کردی یه روز زمزمه هات خوب یادمه جای نگاه گرم تو هنوز تو چشمای منه غزل غزل ترانه فن بازم گذشته خاطره تو اسمون گریه هات جاده تو یه عابر حکم جدایی خورده دل جای رسیدن نداره هم نفسم رفتی چه زود کار تو هاشا نداره یه حرفی هست که همش راه گلوم میگیره مثل زخم موندنی تو تن خستم میشینه حرفایی از جنس دروغ که تو میگفتی بی دلیل نمی دونم چرا منو تو قفست کردی اسیر با اینکه خواستی بشکنم اما رها شدم یه روز پر زدم از شب سیاه با رفتنم بشین بسوز قسمتمون همین بودش که راهمون جدا بشه ترانه خون قصه هام ترانه شبها بشه بذار همین جور بمونه فاصله بین من و تو بزار رها بشه دلت از دل من تا غم تو یواش یواش شناختمت ادمک بی چشم و رو دست تو باز شده برام دیگه به من دروغ نگو راه تو بکش به اون طرف که اخرش خرابی جایی نداری تو دلم مسیر تو تباهی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:12 توسط الناز |
|
|
رو سیاهی حدی داره تو از سیاهی هم ردی شکستن قلب گل با ترانه هات خوب بلدی گله نمیکنم ازت سکوت من شکایت این که منو میخوای هنوز باید بگم که عادت دنبال من دیگه نیا نبود تو سعات وسعت شبهای دروغ هنوز پر از مرامت تو فکر تو چی میگذره که باز ترانه خون شدی نقشه تازتو بگو نگو که با وفا شدی اخه به چشمات نمیاد بخوای وفا داری کنی من میدونم بازم میخوای واسه دلم کاری کنی برو دیگه نبینمت نمیخواد عاشقی کنی هرچی که بود تموم شده حق نداری زاری کنی من نمیشم همون گلی که با وفا بودش یه روز خاطره هاتو خط زدم چشم به شبهای من ندوز وقتی که رفتی از پیشم بدون شکستم هر نفس خونه برام کوچیک شد و اسمش و گذاشتم قفس بدون که کشتی فردامو ولی خدا کمک رسوند دشمن من تو بودی و خدا صبح و به شب رسوند دست به دعا شدم همش تا برسی به این روزا تو حسرت من بمونی از دل من جدا بشی من با خدا تو بیگناه.من بیگناه تو بی وفا همین که فرق ما شده فاصله بین من و ما این جمله ختم کلام تقدیم تو باشه عزیز خدا نگهدارت باشه تا ابد پشت سرم اشکی نریز |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:41 توسط الناز |
|
|
محبت تنها جوشکاری هست که دل شکسته را به یکدیگر جوش میدهد. چه شد ای پنجره ی شوق چرا بسته شدی شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:46 توسط الناز |
|
|
دلی که از بی کسی غمگین است، هر کسی را می تواند تحمل کند.
دلی که از بی اویی غمگین است،هیچ کس را نمی تواند تحمل کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:30 توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 2:43 توسط الناز |
|
|
گرمی سلامم اتش خاطره هاست پذیرا باش گرچه میان ما فاصله هاست. سودای دلم قسمت هر بی سرو پا نیست خوش باش که یک لحظه دلم از تو جدا نیست. هرگاه مرا دوست نداشتی فریاد مکن ارام در گوشم بگو تا اهسته بمیرم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 2:32 توسط الناز |
|
|
اگر یادت کنم دیوانه میشم فراموشت کنم بیگانه میشم اگر ترکت کنم میمیرم از غم فراموشت کنم می پاشم از هم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 2:29 توسط الناز |
|
|
عاشقي زماني است كه ديگري دريابد و هنگام نياز تو را احساس كند
زروزگار نوشتم زدلتنگي در اين دنيا نديدم رفيق يك رنگي |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:16 توسط الناز |
|
|
من از یاران عاشق می نویسم ز خورشید شقایق می نویسم نه از شبنم نه از یاران نه از گل من از درد جدایی می نویسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 22:58 توسط الناز |
|
|
زیادم فرقی نداره اصل اینه که بی وفایی
نمی خوام چیزی بدونم حتی اینکه تو کجایی تو همین اخر پاییز یه شبی تا صبح نشستم دیدم این دل دیوانه دوباره کار داده دستم اینه را رفتم اوردم با تو روبرو گذاشتم تلخ اما باورش کن من دیگه دوست نداشتم اولش خاطره ها رو خیلی با حوصله گشتم چون چیزی پیدا نکردم یه جوری ازت گذشتم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 22:50 توسط الناز |
|
|
شب بود و من بودم و غم.
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:11 توسط الناز |
|
|
چرا اسمتو بگم؟ وقتی اسم تو منو از زندگی سیر میکنه چرا یادت کنم؟ وقتی یادت منو پایبند و اسیرم میکنه وقتی قلبت واسه من سنگ صبور نیست چرا من دردمو برات بگم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:55 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|